بي اوصله
هاي قبل ميتوانيد ببينيد
هنر تکیه گاه زندگی ام شد
هاي قبل ميتوانيد ببينيد
برخوردم خدا بشما نشان ندهد
بر که میگردم به گذشته .. فقط یک جاده هست با درختهای بید پاییز زده، یک جوی آب و نهایتا
چند تا پرنده ی غمگین.
یادم هست که قرار ما چیز دیگری بود ، حرف ازپاییز و سردی نبود ، حرف از فصل طروات و
باهم بودن بود... به همین زودی
ها خیال ندارم بر گردم ، تمام این فصل را شاید همین جا بمانم، تمام روزهای سرد را میخواهم
صبح ها زود بیرون شوم و تا کنار
دریاچه قدم بزنم ، مرا هیچ باکی از کولاکهای احتمالی نیست ، چه کولاکی بالاتر از هجرت تو
خواهد بود ؟ گوش کن بعد از تو من
اکثرا با زمان به جنگم ، گاه فکر میکنم اگر عنان زمان بدستم میبود شاید آنرا برای همیشه در
آن روز پاییزی که باهم زیر درخت
های بید قدم میزدیم نگاه میداشتم .. زمان چیز خوبی هست ، میاید و میرود و با این رفت و آمد
ها یادها و خاطرات ما را نیز با خود
میبرد... اما این قطار کهنه با تمام نیرو هیچگاه نتوانست مرا از گذشته بیرون کشد.. شاید مثل
درختی در سالهای پیشین ریشه کرده ام
و تمام هستیم ازآن طریق تغذیه میشود.. بگذریم .. گفتم که خیال ندارم به همین زودی ها
برگردم ، آنقدر میمانم تا شاید روزگاری
از زمهریر این فصل نجاتم دهی ، راستش از باران بدم نمیاید ، بعد از تو هیچ موسیقی روانم را
آرام نکرد، تنها صدای باران است
که شب هنگام همچون با شکوه ترین سمفونی دنیا دلم را نوازش میکند،آنقدر به صدای ب
رخورد آن به تنها پنجره کلبه ام گوش میدهم
که سپیده طلوع میکند و من باز بیرون میشوم و تا کنار دریاچه قدم میزنم.شاید حالا اگر ببینی
نشناسی ام ، مثل درخت صاعقه خورده
شاخ و برگم فرو ریخته و پرپر شده ام ، لباس سپیدی که میگفتی به من میاید همیشه به تنم
هست ولی دیگر سپید نیست ... بگذریم ...
دیروز دهقان پیری که تو هم میشناسیش برایم کمی هیزم آورد و سراغ تو را کرد،
گفتم که بر میگردد، اما خودم فهمیدم که چه دروغ غمگینی برایش گفتم، اکثر روزها کنار
بخاری مینشینم و چند تا شعر محدود را
میخوانم و تکرار میکنم، در هر خواندن چیز تازه ی میبینم که در خوانش قبلی ندیده ام.. سحر
ها تا کنار دریاچه قدم میزنم و شب ها
به صدای برخورد باران به تنها پنجره ی کلبه ام آنقدر گوش میدهم که سپیده طلوع میکند،
راستش خیال ندارم هیچوقت برگردم.
بعداز این خواهیم بود ...............................ولی
ای کاش انسان ها یک رنگ بود ........................
من از دورنگی جامعه میترسیدم ولی با شم خود زربه دورنگی هاررا دیدم

باکی میتوان اعتماد کرد هرچه کوشش دارم ولی نمیتوانم بگویم ...... ببخشید جمله اول را باکسی
صحبت داشتم ولی درج وب شد .راستی چی خبر ها چرا دونیا بکام بعضی ها شده شاید فکر کنم ولی
این طورنخواهد بود ای کاش تو میدانستی هنرچقدر زیباست اما اما من شنیدم که میگویند
هنرزیباست ولی دنبال زیبایی هر چه میرم زیبا تر میبینم ای کاش مرز میداشت تا که بر میگشتم سلام
خوبی خیر وب مینویسم نه خداحافظ راستی بوسه جانان یادت نره با خشونت گفت بچه نشو ای
دل عشق فراموش کن . با چهره خشن رفت هوایی سردی نیست که بر صورتم بوزد از کار روزگار
خسته شدم دنبال دوست میگردم بااو بحث کنم بگوید و بشنود بفر ماید خیر کار داشتم دروازه مرا به
سکوتم نمیگذاردحالا کسی میاید کسی میرود توکه این نوشته هارا میخوانی دنبال چیزی که مبخواهی
بدانی نیست نگرد من گشتم نبود فقط ...
خدا حافظ دوست من نظر یادت نره .
سکوت خانه ام لبریز از تنهایی است
خاطرات گذشته ام مرا می بوسند
دستهایم بخاطر تنهایی میگریند
احوال دردهایم را به خدا میسپارم